تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


محرم در اسارت


شربت محرم در اسارت

ماه محرم فرا رسید و ما نیز همچون سال‌های گذشته دور از چشم عراقی‌ها مراسم عزاداری برپا کردیم. طبق هماهنگی به عمل آمده، تصمیم گرفتیم در شب عاشورا بین برادران شربت توزیع کنیم. بچه‌ها به یاد صحنه‌ی کربلا، شروع به عزاداری کردند و بر سینه زدند. مدت‌ها بود دچار کمبود آب بودیم؛ اما آن شب به لطف آقا امام حسین(ع) وقتی شیرها را باز کردیم، آب فراوانی از آن جاری شد که سابقه نداشت. لذا توانستیم بین ششصد نفر از برادران آزاده شربت پخش کنیم.

راوی: آزاده علی‌رضا زارع‌زاده

منبع: مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان


این کار شما حرام نیست!؟

افسر اردوگاه صحبت کرد و گفت: «چرا شما سینه می‌زنید و خودتان را سیاه می‌کنید و بدنتان کبود می‌شود، این کار حرام را انجام می‌دهید که مثلاً بگویید ما داریم عزاداری می‌کنیم!»

یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت: «چطور ما خودمان را به خاطر حضرت اباعبدالله(ع) می‌زنیم، سیاه می‌کنیم، حرام است، ولی شما ما را با کابل می‌زنید و سیاه می‌کنید حرام نیست!»

 راوی: عارف سجاده‌چی، اردوگاه موصل

منبع: مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان


می‌خواهم اعدام شوم...!

در ماه محرم هر شب نوحه‌سرایی و عزاداری می‌کردیم. این وضع ادامه داشت تا شب تاسوعا که حدود بیست سرباز عراقی مسلح به همراه سرهنگ فضیل فرمانده اردوگاه وارد آسایشگاه 5 شدند. سرهنگ عراقی گفت:  شما نظم اردوگاه را برهم زده‌اید. چرا سینه‌زنی می‌کنید؟ این کار ممنوع است! پرسیدم: چرا ممنوع است؟‌ این یک مراسم مذهبی است، حتی در عراق هم شیعیان در سوگ امام حسین(ع) همین کار را می‌کنند. سرهنگ برآشفت و خیلی جدی گفت: به شرفم سوگند اگر دوباره این کار را بکنید شما را اعدام می‌کنم! و سپس ادامه داد:  خوب، حالا بین شما چه کسی هست که بخواهد اعدام شود؟

پس از چند لحظه سکوت، ناگهان برادر حسین پیرحسینلو دلیرانه بلند شد. سرهنگ که جا خورده بود، با تعجب گفت:  چی؟ تو می‌خواهی اعدام شوی؟ برادر پیرحسینلو گفت: بله چون ما به خاطر همین عزاداریها انقلاب کرده ایم و در ادامه‌ی راه امام حسین(ع) است که اینجا هستیم و با شما می‌جنگیم.

سرهنگ بیچاره گیج و مبهوت شده بود، چون نه می‌توانست اعدام کند و نه می‌توانست این اقدام جسورانه و متهورانه را ببخشد. بنابراین با مشت به سینه‌ی برادر حسین کوبید و گفت: «بنشین» و مثل سگ زخمی از آنجا رفت. به محض خروج او بچه‌های آسایشگاه یکصدا فریاد کشیدند: «الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر صدام یزید کافر.»

فردای آن روز اسامی هجده تن از برادران را خواندند که نام برادر پیرحسینلو هم بین آنها بود. سپس آن عزیزان را از اردوگاه موصل منتقل کردند و دیگر خبری از آنها به دستمان نرسید.

راوی: احمد اسدی غفور

منبع: مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان


چوب خیزران

در اردوگاه، دشمن، یکی از برادران آزاده ما را زیر فشار قرار داد که او به امام خمینی توهین کند. آن دشمن کینه‌توز می‌گفت: «باید به رهبرت اهانت کنی وگرنه رهایت نمی‌کنم.» هرچه فشار آورد، ایشان مقاومت کرد. گفت: «اگر از این بچه‌ها خجالت می‌کشی، من به رهبرت اهانت می‌کنم، تو فقط سرت را پایین بیاور!» هرچه آن شکنجه‌گر اهانت کرد، او سرش را بالا گرفت (سرانجام، به خشم آمد و) با کابل کشید تو صورت آن برادر. افسر بعثی، که خودش آمر و ناظر بود، دلش به رحم آمد و گفت: «چشمت دارد درمی‌آید، سرت را بیاور پایین!» آن آزاده جواب داد: «من با خدای خود عهد بسته‌ام که تا آخرین قطره خون و آخرین لحظه‌ی حیات، وفاداری‌ام را حفظ کنم.»

آن افسر بعثی این حالت را دید، تا اینکه روز عاشورا فرا رسید. ما روز عاشورا پابرهنه شده بودیم. آنها فهمیدند که این پابرهنگی به عنوان عزاداری برای آقا حسین بن علی(ع) است. ناگهان، با کابل و چوب ریختند داخل اردوگاه. همان افسر، یک خیزران دستش گرفته بود. ما تا آن روز (چوب) خیزران ندیده بودیم. افسر بعثی، خیزران را محکم کشید تو صورت همان برادری که آن روز،‌ زیر کابل، آن استقامت را نشان داده بود. ناله آن جوان بلند شد و صدایش تمام اردوگاه را در بر گرفت. افسر بعثی یک مرتبه، متحیر ماند و گفت: «تو همان کسی هستی که آن روز، زیر ضربه‌های کابل، صدایت درنیامد؟» او هم جواب داد: «آخر، امروز با خیزران شما به یاد لحظه‌هایی افتادم که سر نازنین آقا حسین بن علی(ع)، میان تشت بود و یزید با خیزرانی که در دست داشت، به لب و دندان مبارکش می‌زد.»

راوی: مرحوم ابوترابی

منبع: مطالب ارسالی از مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان


واکسن ضدّ عاشورا

به خاطر دارم که بعد از ظهر تاسوعای سال 65 در کمپ 7 قاطع چهار، عراقی‌ها وارد اردوگاه شدند تا به بهانه تزریق واکسن کزاز، از عزاداری عاشقان حسینی جلوگیری کنند. البته مقدار مواد تزریقی خیلی کم ولی اثر آن بسیار زیاد بود. محتوی یک سرنگ را بدون تعویض سوزن به ده نفر تزریق می‌کردند. یک ساعت بعد از تزریق آمپول‌ها، دست‌های برادران، به علت درد شدید استخوانی و عضلانی، از حرکت باز می‌ماند.

هدف اصلی آنها از اجرای نمایش تزریقات، کاملاً مشخص بود، زیرا آنها اگر واقعاً به فکر سلامتی ما بودند، می‌توانستند کارهای زیادی در زمینه‌ی بهداشت، تغذیه و درمان ما انجام بدهند که در طی دوران اسارت از هیچ کدام خبری نبود و حتی به هنگام اعتراض آزاده‌ها نسبت به عدم رعایت بدیهی‌ترین اصول اولیه‌ی زندگی در اردوگاه‌ها، تنها پاسخ آنها ضرب و جرح و شکنجه بود.

آن شب و شب‌های بعد گرچه دست‌هایمان درد می‌کرد و قدرت سینه‌زدن نداشتیم، اما دل‌هایمان می‌تپید و پردرد بود، از حادثه‌ی کربلا، از مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش، از قوم متجاوز و ستمکار؛ و با همین دل‌های دردمند بود که گریه و زاری می‌کردیم و نوحه می‌خواندیم تا ارادتمان و عشق و اخلاصمان را به اباعبدالله نشان دهیم.

راوی: آزاده علی سیف‌اللهی مقدم

منبع: مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان

 

 



پیج رنک گوگل