تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

برگی از کرامات شهدا

 

چیزی شبیه معجزه!

ماجرایی عجیب از شهید بابانظر

 

از شهدا و کراماتشان، هرچه بنویسیم و بخوانیم، بگوییم و بشنویم، باز هم کم است. و چه بسا گاهی غافل می‌شویم که آنها همواره زنده‌اند و شاهدند بر اوضاع و احوال ما. گاهی باید جرقه‌ای بخورد، تلنگری زده شود یا اتفاقی بیفتد تا به خودمان بیاییم که ما کجای کاریم و شهدا کجای کار! ماجرایی که می‌خوانید، نمونه‌ای بارز و واقعی از حیات جاودانه شهداست که برای اسرای ایرانی در سوریه و همچنین خانواده‌های آنها رخ داده است. این حکایت را از زبان یکی از اسرا و همچنین همسر ایشان می‌شنویم که هرکدام یک روی این ماجرا هستند:

اسیر ایرانی در سوریه:

روز اول که مخالفان دولت سوریه ما را گرفتند، به ما گفتند که سرهای شما را می‌بُریم و حتی به یکی از شما رحم نمی‌کنیم! اما قبل از کُشتن شما، ابتدا باید خواسته‌های ما را برآورده کنید و آنچه ما می‌خواهیم را جلوی دوربین بگویید. مثلا بگویید از فرماندهان ایران هستید که برای مأموریت آمده‌اید یا پشت سر بشار اسد بدگویی کنید و... در حالی که اینها صحت نداشت و ما فقط برای زیارت رفته بودیم.

همه‌ی ما 48 نفر اسیر ایرانی و یک نفر افغانی که مترجم بود، در مدت 160 روز اسارتمان، انواع شکنجه‌های جسمی و روحی را متحمل شدیم. آنها طرفدار صدام بودند چون صدام ایرانیها را کُشته است! شیعه و ایرانی را نیز دشمن خود می‌دانستند، اغلب اهل نماز نبودند و انسانهایی بی دین و با روحیات وهابی‌گری بودند.

همه‌ ما یقین داشتیم که رفتنی هستیم و هرروز آماده بودیم تا سرهای ما را ببُرند! اما خدا خواست و ما زنده ماندیم با لطف و عنایت خودش. آنجا به حقیقت مفهوم آیه شریفه «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» را درک کردیم، چرا که همیشه خواب شهدا را می‌دیدیم، شهدا به ما خط می‌دادند و می‌گفتند که مثلا این هفته استغفار کنید یا به حضرت علی(ع) توسل کنید. از این دست کرامات شهدا برای ما زیاد اتفاق می‌افتاد و در طول مدت اسارت، برای ما حقیقت این آیه شریفه اثبات شد. همین خوابهای صادقانه و ارتباط معنوی با ائمه(ع) و شهدا ما را هدایت می‌کرد و تاب و توان تحمل شکنجه‌ها را به ما می‌داد. اما همانطور که ما در اسارت کرامات شهدا را می‌دیدیم، اینجا نیز برای خانواده‌های ما اتفاقات جالبی رخ داده بود.

همسر ایشان:

یک هفته پیش از رفتن همسرم به دلم بد افتاده بود و مدام گریه می‌کردم. به همسرم گفتم نمی‌دانم هواپیمایت می‌خواهد سقوط کند یا اصلا چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد! لطفا نرو... ایشان خیلی به حرف من اهمیت می‌دهد اما اینبار هرچه اصرار کردم، گفت می‌روم. حتی نذر کردم که نرود و مسافرتش سه روز به تأخیر افتاد. حتی پای دخترم شکست، گفتم پای بچه اینطوری شده، نرو! به همسرم می‌گفتم تو می‌روی شهید می‌شوی و جایت خوب است، فقط من را با این دو تا بچه تنها می‌گذاری! خلاصه خیلی ناراحتی می‌کردم که همسرم نرود اما ایشان گفت که باید برود.

زمانی که ایشان در اسارت بود، من چهار ماه از پدر و مادر همسرم پنهان کردم که پسرشان در اسارت است، چون اگر می‌فهمیدند، از غصه دق می‌کردند. آنقدر فیلم بازی کردیم تا آنها نفهمند اما یکی از همسایه‌ها بالأخره قضیه را به مادر شوهرم گفته بود.

حدود 146 روز بود که توی منزلمان زیارت عاشورا داشتیم تا شاید امام حسین(ع) عنایتی کنند. والدین همسرم وقتی فهمیدند گفتند که می‌خواهیم پیش شما بمانیم، چون خودم بیمار بودم و مادر شوهرم نیز ناراحتی قلبی دارند، گفتم با این حال و اوضاع جسمی و روحی بدم نمی‌توانم از ایشان نگهداری کنم. اما خودشان گفتند که منزل شما می‌مانیم.

جمعه بود و زیارت عاشورا داشتیم. شنبه شب پدر شوهرم که کاملا سالم بود، از غصه توی منزل ما دق کرد و فوت شد. من از شهید بابانظر هیچ نوع شناختی نداشتم، فقط یک بزرگراه به اسم ایشان دیده بودم. تا آن زمان کتابهای زیادی از شهدای دیگر خوانده بودم اما اسم ایشان به گوشم نخورده بود! درست هفدهمین روز درگذشت پدر شوهرم بود که من خوابی عجیب دیدم. خواب دیدم که پدر شوهرم آمده و با دخترم بازی می‌کند. من هم توی آشپزخانه بودم که ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم، آقایی بود حدود 50 یا 60 ساله(صدای مسنی داشت)، البته صدای روضه و مداحی هم از پشت خط می‌آمد، مشخص بود که از یک هیأت عزاداری تماس می‌گیرد. ایشان گفت: «من از کردستان تماس می‌گیرم، می‌دانم همسر شما توی سوریه اسیر شده، زنگ زدم به شما بگویم که من از دیشب تاکنون، هفده بار روضه حضرت زینب(س) و اسرای کربلا را گوش دادم و هفده بار گریه کردم.» از وقتی همسرم اسیر شده بود، من مدام اسارت آنها را با اسرای کربلا قیاس می‌کردم، گرچه اصلا قابل مقایسه با هم نیستند. با صحبتهای این آقا، حالت خاصی به من دست داد، نمی‌دانستم چه کسی با من صحبت می‌کند. به ایشان گفتم: «حاج آقا، بهرحال اینها رفتند و هرجا هستند، شما دعا کنید برگردند.» ایشان گفت: «برمی‌گردند، من هم دعا می‌کنم... .» بعد یکدفعه یادم آمد که حفاظت اطلاعات قبلا گفته بود که با هر کسی صحبت نکنیم، وقتی تماس می‌گیرند اول بپرسیم که هستند و خلاصه به کسی اطلاعات ندهیم. به خودم آمدم و گفتم: «آقا شما؟» ایشان گفت: «من شهید محمدحسن نظرنژاد هستم!» توی خواب متوجه نشدم شهید یعنی چه و فکر کردم مثلا مقامی، چیزی است! تلفن قطع شد و من ناگهان از خواب پریدم، آن هم با حالت گریه و در حالی که دست و پایم می‌لرزید. به برادرم که رزمنده بوده زنگ زدم و گفتم: «داداش ما شهید محمدحسن نظرنژاد داریم؟» او گفت: «بله خواهر، برای چه؟» گفتم: «من خواب ایشان را دیدم، همچین شهیدی هست؟» برادرم گفت: «بله. ایشان توی کردستان و پس از جنگ شهید شد. جانباز 90 درصد به بالا بود و... .» دیگر نتوانستم صحبت کنم، فقط خوابم را برایش تعریف کردم و تلفن را قطع کردم. ناخودآگاه نگاهم به بالای تختم افتاد و دیدم که قاب عکس کوچکی از شهید محمدحسن نظرنژاد قرار دارد که من اصلا متوجه آن نشده بودم! شاید تا بحال عکسش را دیده بودم اما اینکه اسم زیر عکس را بخوانم، نه! عکس را که دیدم ناگهان یادم آمد که همسرم قبل از رفتن به سوریه، یک بسته آورده بود از یادواره شهدا. بلافاصله رفتم و بسته را برداشتم، بازش که کردم، بوی عطر عجیبی توی اتاق پیچید. داخل بسته یک چفیه بود و یک کتاب خاطرات و... . زمان اسارت همسرم، اغلب روزه بودم، مدام پای سجاده دعا می‌کردم و اعمال ام داوود را انجام می‌دادم. کم کم داشتم ناامید می‌شدم که چرا خدا جوابم را نمی‌دهد که در خواب، این شهید بزرگوار گفت ایشان برمی‌گردد و امیدی تازه در دلم بوجود آمد. شاید اگر این خواب را نمی‌دیدم، به سمت کفرگویی می‌رفتم!

 اسیر ایرانی در سوریه:

در مدت اسارت ما، فضایی معنوی هم برای ما و هم در خانواده‌های ما ایجاد شده بود. هر کاری اعم از دعا و روضه و نذر و زیارت را برای رهایی ما انجام داده بودند، شاید اعمالی را که حتی در طول عمرشان نیز نکرده بودند، در این مدت انجام دادند. انگار خدا برای همه ما یک دوره‌ فشرده عقیدتی گذاشته بود که خیلیها هم از آن بهره بردند و اجرش نیز نزد خدا محفوظ است. پس از رهایی ما، افراد بسیاری به دیدنمان می‌آمدند که حتی آنها را نمی‌شناختیم اما می‌گفتند ما برای شما دعا کردیم، نذر کردیم، زیارت رفتیم به یادتان بودیم و... . درواقع این سفره‌ای بود که خدا برای همه ما پهن کرده بود و هرکس به اندازه توانش از این سفره برداشت کرد.

نکته جالب توجه اینجاست که ما روز ولادت امام حسن مجتبی(ع) اسیر و روز شهادت آن حضرت، آزاد شدیم و آزاد شده کریم اهل بیت(ع) هستیم.

همسر ایشان:

اربعین بود که کاملا قطع امید کرده بودم، گفتم من دیگر کاری ندارم، نه پیگیری می‌کنم و نه تماس می‌گیرم و از امام حسن مجتبی(ع) هم خواستم که خودشان ایشان را آزاد کنند. که ایشان نظر لطفی کردند و در روز شهادتشان، حاجت ما را از خدا گرفتند.

اما درمورد شهید بابانظر نیز چند نکته جالب وجود داشت و اینکه، امسال هفدهمین سالگرد شهادت ایشان است، دیدن آن خواب عجیب نیز مصادف با هفدهم فوت پدرشوهرم بود، من هفده سالگی با شوهرم ازدواج کردم، و هفده سال بعد نیز ایشان به اسارت در آمدند. شهید بابانظر 160 ترکش در بدن داشت و مدت اسارت همسرم نیز 160 روز بود. آنها آزاد شده امام حسن مجتبی(ع) بودند و اسم شهید بابانظر نیز محمدحسن است.



پیج رنک گوگل