تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

گزارش ویژه

مرضیه نظرنژاد(همسر شهید بابانظر): مطمئن بودم امسال آقا می‌آید!

                                              روایتی شیرین از یک دیدار به‌یاد ماندنی                             

 

روایت شیرینی است حکایت دیدار دوست، آن هم دیداری که به چاشنی انتظاری چندین ساله آمیخته باشد؛ اینجاست که طعمش شیرینتر از هر شهد و شکری خواهد شد!

آری! باید سخن گفت از دیداری که رسمی دیرینه دارد برای نورچشمی‌های این سرزمین، برای تاج سرهای این مملکت، برای بازماندگان صبور شهدا. و این دیدار باید با کسی باشد که پدر مهربان انقلاب است، که حق ولایت دارد بر گردن ما، که نور دیدگان مردم شهید داده ایران است؛ دیدار با رهبر فرزانه‌ای که سیدعلی نام دارد و علی، نشان.

دیداری از جنس عشق و شور و شعور، آنجا که نوروز 92 باشد و میزبان، خانواده‌ عزیز و محترم سردار شهید محمدحسن نظرنژاد(بابانظر). و چه شنیدنی است روایت این حکایت دلچسب از زبان همسر شهید، خانم مرضیه نظرنژاد:

چند سال بود که تا سیزدهم عید نوروز از منزل بیرون نمی‌رفتم، به این امید که شاید رهبر عزیزمان به دیدن ما بیایند. امسال دلم روشن بود، از آنجا که دخترم فاطمه گفت برای سفر کربلا ثبت نام کنم اما من گفتم نه! نکند آقا بیایند و زنگ در خانه ما را بزنند و من نباشم! اتفاقا پسرم مرتضی نیز خیلی اصرار داشت تا با او و بچه‌های ستاد بابانظر به سفر راهیان نور بروم، اما باز هم گفتم نه!

دخترانم معصومه و فاطمه و نرگس و پسرم مرتضی رفته بودند مسافرت، فقط من مانده بودم و پسرم مصطفی. روز هشتم عید نوروز بود که از بیت با منزل تماس گرفتند و گفتند که قرار است از دفتر رهبری برای مصاحبه بیایند. من هم گفتم بفرمایید! اصلا خبر نداشتم که چه می‌خواهد بشود...

ساعت حدود 10 صبح بود که دو نفر آمدند درب خانه ما و گفتند امشب از دفتر رهبری برای مصاحبه می‌آیند، گفتم تشریف بیاورند، قدمشان روی چشم. بعد گفتند اگر بچه‌ها هستند، حتما بگویید بیایند. گفتم بچه‌ها نیستند، بیشترشان رفته‌اند مسافرت، فقط آقا مصطفی مشهد هست که امشب می‌آید (دخترم معصومه هم از مسافرت برگشته بود اما من نمی‌دانستم.)

آن دو نفر از من پرسیدند که شما چرا نرفتید مسافرت؟ و من هرچه در دلم بود را گفتم و بعد گفتم: راستش الان چند سال است که منتظرم رهبر بیایند و تا سیزدهم عید نیز جایی نمی‌روم. حتی امسال کربلا نرفتم چون به دلم افتاده که رهبر می‌آیند. گفتند کربلا نرفتی؟ گفتم بله نرفتم. یکی از آنها رو به دیگری کرد، خندید و گفت: «این رییسه! یقه اینو بگیرید، انشاالله رهبرو میاره خونه‌تون!» گفتم: «اینقدر از این یقه‌ها گرفتیم، هنوز که سر نگرفته! این یقه‌ها که یقه‌ای نیست، زود پاره می‌شه!» با خنده گفت: «نه ایندفعه محکمه، حتما اینبار آقا رو میارم خونه‌تون...» اما نگفت کِی.

بعد گفت ساعت 5 عصر از دفتر رهبری می‌آیند. عصر که شد، با آقا مصطفی منتظر بودیم، ساعت 7 شد اما خبری نبود! نماز را که خواندیم، تلفن زنگ خورد، گفتند: «هواپیما تأخیر داشته، ما الآن رسیدیم حرم، نماز مغرب و عشا را که بخوانیم، می‌آییم منزل شما.» گفتم تشریف بیاورید...

چایی را آماده کردم و به بچه‌ها زنگ زدم که زودتر بیایند؛ اتفاقا دخترم فاطمه هم از کربلا آمده بود و قرار شد عمویشان(برادر شهید بابانظر) هم بیاید.

از دفتر رهبری که آمدند، دیدم تعداد زیادی هستند و مثل همیشه که برای مصاحبه می‌آیند نیست. بعد دیدم که صندلی و میز آوردند. با خودم گفتم همیشه که این کارها را نمی‎‌کردند، اینها از کجا خبر داشتند که خانه ما مبل و صندلی ندارد و با خودشان آورده‌اند!

بعد دو نفری که صبح آمده بودند گفتند حاج خانم بفرمایید بنشینید و حرفهایی که صبح زدید را دوباره بگویید. من هم برایشان گفتم. بعد گفتند می‌خواهیم خبر خوشی را به شما بدهیم، آقا الآن به منزل شما می‌آیند! گفتم راست می‌گویید!؟ از خوشحالی بهت زده شده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. به آقا مصطفی گفتم که به فاطمه و عمو و خاله‌ات زنگ بزن که زودتر بیایند. می‌خواستیم زنگ بزنیم که دیدیم تلفن قطع است! اینها گفتند تلفن را ما قطع کردیم، گفتم چرا؟ گفتند چون آقا الآن می‌رسد. مشغول صحبت بودیم که ناگهان گفتند حاج خانم نمی‌روید دم در استقبال آقا؟ گفتم کو؟ آقا کجاست؟ تا از پله‌های دم در خانه پایین رفتم دیدم آقا آمدند بالا و گفتند حاج خانم شما پایین نیایید... آن شب ما سر از پا نمی‌شناختیم.

آقا می‌گفتند: کتاب شهید بابانظر را خوانده‌ام و مستند «به خدا تعظیم می‌کنم» را دیده‌ام، فیلم خیلی جالبی بود و کسی که صحبت می‌کند، خیلی قشنگ حرف می‌زند، بابانظر مرد شجاعی بود.

گفتم آقا یادتان هست که زمان انقلاب با شهید هاشمی نژاد کفن می‌پوشیدید و ما پشت سر شما حرکت می‌کردیم؟ گفتند بله... و ایشان کلی هم با ما شوخی کردند!

موقع رفتن آقا، بچه‌ها دنبال گرفتن یادگاری متبرک از ایشان بودند. آقا مصطفی جلو رفت و گفت: چفیه شما متبرک است، آن را به‌عنوان تبرک می‌دهید؟ آقا گفتند: بله آقای نظرنژاد. بعد هم دامادم در گوش دخترم فاطمه چیزی گفت، فاطمه هم آمد جلو و گفت: آقا می‌شود انگشترتان را به ما تقدیم کنید؟ و انگشتر آقا هم قسمت دخترم فاطمه شد...

این ملاقات یک ساعته آنقدر برایم شیرین بود که من تصور کردم فقط چند دقیقه شده است! آنقدر خوشحال بودم که حتی حال و روز خودم را نمی‌فهمیدم، خدا را شکر که بالأخره ایشان را دیدم... خدا را شکر... .

پیج رنک گوگل